تبليغاتX
دریا روندگان جزیره ی تنهایی
 

 

با فشار سرنیزه ی سرباز جوان دوباره به خودش آمد . اسم سرباز را همان موقع که ناگهان داخل خانه ریخته بودند از روی اتیکت لباس کهنه اش خوانده بود : عباسعلی صحافی .

فشار سرنیزه به او فهماند که دوباره سرعت قدمهایش آرام شده . هر وقت به فکر فرو می رفت همینطور بود . انگار سلول های مغزش از سایر اعضای بدنش انرژی قرض می گرفتند . اگر مشغول غذا خوردن بود سرعت دستهایش کند و کندتر می شد و انگشتهایش آرام آرام شل می شد .  وقتی موقع راه رفتن فکری به سراغش می آمد قدمهایش آرام می شد تا جایی که خودش هم نمی فهمید چه مدت است که وسط چهارراه یا پیاده رو ایستاده است.

چهره ی آفتاب سوخته و لباس وصله شده سرباز نشان می داد که چیزی از خدمت اجباریش باقی نمانده است. چند قدم جلوتر صدای قرچ قرچ پوتین استواری که دستور داده بود به دستهایش دستبند بزنند روی برفهای دست نخورده ی جاده ی مالرو سکوت کوه را آشفته می کرد .

سه روز را در آن کلبه ی کوهی گذرانده بود . نه غذای درست و حسابی خورده بود و نه وسیله ای داشت که شبها خودش را با آن گرم کند .

مگسی که روی پوستش نشسته بود را با دمش پراند . سر کشید تا علف های تازه تر را پیدا کند . هنوز جای تسمه ی گاری روی پوست قهوه ایش آزارش می داد اما لذتی که از یله گشتن توی آنهمه علف تازه روحش را تسخیر کرده بود تحمل هر درد و سوزشی را برایش آسان کرده بود . توی اصطبل تمام شبها را با بوی شاش و کاه مانده صبح کرده بود و صبح ها تمام راه مزرعه تا بازار را زیر فشار گاری و ضربه های شلاق مزرعه دار تاب آورده بود اما از وقتی که زیر گاری رم کرده بود و بعد صاحبش را نقش زمین کرده بود و تمام راه را تا آنطرف تپه دویده بود تازه فهمیده بود تمام دنیای یک اسب بوی علف های تازه ایست که زیر سایه ی سنگ ها پیدا می شود . حالا داشت به این فکر می کرد که توی اینهمه سخاوت دشت دیگر نیاز نیست برای داشتن هیچ چیزی با چشمهایت التماس کنی . اینهمه علف تازه با قطره های شبنم و آب خنک نهر و اینهمه فضا برای دویدن یعنی خوشبختی.

صدای چکش که روی میز فرود می آمد دوباره او را به خودش آورد . ظاهرا وقت آن بود که از خودش دفاع کند اما هر چه به ذهنش فشار می آورد یادش نمی آمد که باید از خودش در مقابل چه چیزی دفاع کند . دستهایش را روی پیشخوان میز ستون کرد تا بتواند بلند شود . جای دستبند هنوز مچ دستش را آزار می داد . مگسی که روی پیشانیش نشسته بود را با دست پراند و پوزه اش را توی آب خنک فرو کرد . نفسی که از پره های دماغش بیرون می آمد آب را چین می انداخت و تا بی نهایت روی آب تکرار می شد . دوست داشت تمام کثیفی های تنش که از شبهای اصطبل یادگاری مانده بود را توی آب نهر بشوید . می خواست هر چیزی که از گذشته اش خبر می داد را توی آب بشوید . برای همین ساکش را برداشته بود , مادرش را بوسیده بود و در قاب چشمهای پیرزن پشت پرده ی نازک اشکهایش گم شده بود .

گرمای لذت بخشی که توی  رگهایش دوید را تا مغز استخوانش حس کرد . پاهایش تا مچ توی برف بود و دستهایش را از پشت توی هم گره کرده بود تا فشار طناب را کمتر حس کند . بوی خون توی دماغش می زد اما گرمای آنرا که آرام از سینه اش مثل جوی باریکی تا پاهایش امتداد یافته بود را دوست داشت . قطره های خون که از درزهای پیراهنش می چکید برف زیر پایش را تا بینهایت سوراخ می کرد . پلکهایش داشت آرام آرام سنگین می شد . خنکی آب , بدنش را کرخت کرده بود . پاهایش شل شده بود و با تمام هیکل روی سبزه ها افتاده بود و تصویر مرد مزرعه دار که تفنگ قدیمی اش را ستون بدنش کرده بود توی قاب چشمهایش تا بینهایت ثابت ماند.

 

پی نوشت : این داستان به یاشار تقدیم می شود به مناسبت تولدش

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:19  توسط ن - خاشاک  | 

 

 

   سیاهپوش عبای سیاهش را روی چوب رخت انداخت . دفتر بزرگ و رنگ و رو رفته اش را ورق زد تا به تاریخ امروز رسید و روی تمام نامهای آن صفحه با خودکار سیاهش خط کشید . بعد از بالای صفحه تمام اسمها را یکبار دیگر مرور کرد تا نامی از قلم نیفتاده باشد . سخت ترین قسمت شغل او همین قسمت آخر است . باید سعی کند قیافه ی همه ی آدمهایی که اسمشان توی صفحه ی مربوطه است را بیاد بیاورد تا مطمئن شود که سراغ همه رفته است و کسی از قلم نیفتاده . بعد از این همه سال که از عمرش می گذشت این کار واقعا برای سیاهپوش سخت و عذاب آور بود : شاید به خاطر اینکه قوای ذهنی اش توی همه ی این سالها تحلیل رفته بود و بعضی چیزها را فراموش می کرد یا شاید هم به خاطر اینکه بعضی چیزها را سعی می کرد که فراموش کند . یادآوری چهره ی بعضی از آن آدمها واقعا برایش سخت بود . مثلا آن زن حامله ای که تصادف کرده بود و مجبور شد او را در همان حالت و زیر چرخهای ماشین ببیند . یا آن روز که آن پسر تمام راه داروخانه را دویده  بود تا داروی قلب پدرش را بگیرد. آن روز سیاهپوش و آن پسر با هم از در خانه ی پیرمرد وارد شدند . چهره ی آن پسر هنوز هم قلب سیاهپوش را به درد می آورد.

روزهای اول که سیاهپوش این شغل را پذیرفته بود شاید به دلنازکی این روزها نبود . گذشت این سالها پیر و خسته اش کرده بود. توی این سالها نتوانسته بود با هیچ آدمی حتی یک کلمه حرف بزند . همیشه دیر رسیده بود . همیشه لحظه ی آخر رسیده بود .

گاهی فکر می کرد کاش شغل دیگری داشت اما از روزی که به خاطر می آورد فقط همین کار را ادامه داده بود و هیچ کار دیگری را بلد نبود .

این فکرها همیشه چیزی بود که در تنهایی و قبل از خواب با خودش مرور می کرد . شاید هزاران سال بود که با این فکرها چشمهایش سنگین شده بود و خوابیده بود . اما صبح , وقتی به خود می آمد که دارد همان عبای سیاهش را می پوشد و از خانه بیرون می زند تا آدمهایی که در دفترش ثبت شده اند را ملاقات کند.

گاهی آدمهایی که باید ملاقات می کرد فاصله ی زیادی با هم داشتند و این , کار را سخت تر می کرد . بعضی وقتها خیلی طول می کشید تا به محل ملاقات برسد . اینجور مواقع آن کسی که نوبتش رسیده بود خیلی سختی می کشید . انتظار سختی که با درد همراه بود . یاد گرفته بود که آدمهای توی دفترش را اولویت بندی کند . برای خودش معیاری داشت که آدمها را از روی آن تقسیم کرده بود و برنامه ی روزانه اش را طوری تنظیم می کرد که بتواند قرارهایش را سر و سامان بدهد . برای همین آدمهایی که از نظر سیاهپوش آدمهای درجه ی اول بودند برای دیدنش زجر زیادی نمی کشیدند اما اگر برای ملاقات آدمهای درجه ی دو کمی هم دیر می رسید و آنها از این انتظار درد می کشیدند هم زیاد سخت نمی گرفت . شاید برای همین بود که وقتی قرار بود بچه ها را ببیند هیچوقت دیر نمی کرد .

آنروز اما برایش روز عجیبی بود . روزی که آن بچه ی عجیب را دیده بود . تنها دفعه ای بود که نه تنها دیر نرسیده بود , بلکه چند دقیقه ای هم زودتر رسیده بود . وقتهایی که به ملاقات بقیه می رفت هیچ وقت پیش نیامده بود که حتی یک کلمه بین سیاهپوش و آنها رد و بدل شود . تمام ملاقات تنها در حد یک لحظه و بدون هیچ حرفی تمام می شد . فقط در حد یک نگاه , یک آن .

آنروز اما نه دیر رسیده بود و نه سر وقت . زود رسیده بود . فرصت کرد تا آن بچه را خوب نگاه کند . بچه هم فرصت کرده بود تا برایش کمی جا باز کند تا سیاهپوش کنارش بنشیند . پسرک توی این ماه ها که همیشه تخت های کنارش را با حسرت نگاه کرده بود و با بغض پتو را روی خودش کشیده بود آرزوی چنین روزی را داشت . روزی که یک نفر به خاطر او از در وارد شود و کنارش بنشیند . همانجایی که برای سیاهپوش باز کرده بود . از روزی که به آنجا آورده بودندش تا امروز که اولین ملاقات کننده اش را دیده بود شش ماه می گذشت . این شش ماه همیشه در حسرت یک دست نوازشگر مثل دستهایی که بچه های تخت های کنارش را نوازش می کردند بغض کرده بود و زیر پتویش آرام گریه کرده بود . اما برای پسرک امروز روز خوبی بود . یک نفر از در وارد شده بود و یکراست آمده بود و بالای تخت او ایستاده بود و بعد آرام و بی هیچ عجله ای کنارش نشسته بود .

نرمی پوست پسر به دستهای پیر و چروک سیاهپوش حس خوبی می داد . بوی تن پسر را دوست داشت : بوی بچه گی می داد.

دوست داشت تا ابد آنجا بنشیند و سر پسر را روی پاهایش بگذارد و موهایش را نوازش کند . این اولین باری بود که ملاقاتش با یک نفر این قدر طول می کشید . احساس می کرد دوباره جوان شده و کنار آن پسر دارد دوباره کودکی را تجربه می کند .

ساعتش را که نگاه کرد هنوز دو دقیقه ای فرصت داشت . فرصت زیادی باقی نمانده بود اما همین دو دقیقه هم برای اینکه یک بار دیگر بچه گی را تجربه کند برایش غنیمت بود .

..................

حالا توی حیاط بودند و بچه چشم گذاشته بود تا سیاهپوش قایم شود . خنده های پسرک بعد از اینکه او را پیدا می کرد شنیدنی بود . نوبت پسرک برای قایم شدن وقتی رسید که موقع رفتن بود . لحظه ی سختی که سیاهپوش نمی دانست چطور باید برای پسر توضیح بدهد . پسر با هیجان دوید و پشت آن درخت چنار حیاط و لای سبزه ها دراز کشید و قایم شد . نفسش را حبس کرد تا از روی صدای نفسش سیاهپوش نتواند پیدایش کند .

.................

سیاهپوش مثل هر شب به خانه آمد اما اینبار خسته تر از تمام شبهای عمرش . تمام راه بغضش را نگاه داشته بود تا همه را زیر پتویش آرام ببارد. چشمهایش می سوخت از اشکی که پشت پرده ی چشمش ماسیده بود .

عبای سیاهش را روی چوب رخت انداخت و دفتر رنگ و رو رفته اش را ورق زد تا به تاریخ همان روز رسید . تمام اسمهای آن روز را با خودکار سیاهش خط زد . یکبار دیگر از بالا تمام اسمها را مرور کرد تا کسی از قلم نیفتاده باشد . به اسم پسر که رسید دوباره اشک پشت پرده ی چشمهایش ماسید. یکبار دیگر اسم و مشخصات پسر را خواند . توی ستون جلوی اسم پسرک نوشته بود : هفت ساله . محل : یتیم خانه . علت مرگ : سرطان .

پتو را روی صورتش کشید و به اندازه ی تمام سالهای عمرش گریه کرد .

صبح که از خواب بیدار شد نه به سراغ عبای سیاهش رفت و نه سراغ دفتر کهنه و قطورش . پنجره ی اتاقش را باز کرد و از آن بالا تابوت کوچکی را تماشا کرد که روی دست می برند و در آن پسر کوچکی نفسش را حبس کرده و منتظر است تا کسی پیدایش کند.

 

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 23:24  توسط ن - خاشاک  | 

 

شعر از حسین یونسی (شاعر کتاب دور از چشم پنجره ها)

 

بلند شو زن !

چقدر می خوابی

دیگر وقت زاییدن است

بلند شو

من هم باید بروم گوشه ای گریه کنم

بچه که آمد خبرم کن

می خواهم برای اش قصه ای بگویم

بلند شو زن

دیگر برای سقط جنین دیر شده است

امروز نه ماهت تمام می شود

و تو از رنج بر دوش کشیدن راز هایم خالی می شوی

نگران نباش

اگر انسان باشد

همه برای نابود کردنش دست به دست هم می دهیم

بلند شو

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 8:13  توسط ن - خاشاک  | 

چند وقت پیش در وبلاگ بابک داد مطلبی خواندم که متن مصاحبه ی تلفنی ایشان با بی بی سی فارسی بود. با تمام احترامی که برای ایشان قایلم و ارادتی که سالهاست دورادور به ایشان و حرفه ی ایشان دارم از خواندن جمله ای با این مضمون که مردم دلشان برای یک خسرو گلسرخی تنگ شده دلم شکست.

شهامت خسرو گلسرخی در بیدادگاه پهلوی بی شک قابل ستایش و تمجید است اما انتظار عمل مشابه از عزیزان دربند شاید کم لطفی به این دوستان باشد. آنروز خسرو گلسرخی برای هدفی جان خود را گذاشت و راهی را پیش روی مبارزان گشود اما قیاس آن حرکت با نمایش دادگاه حکومت اسلامی مبادا به این معنی باشد که امثال حجاریان و ابطحی و تاج زاده و ... در عمل از آنچه گفته و نوشته اند ذره ای پا پس کشیده اند.

کدام عقل سلیمی از تن رنجور حجاریان انتظاری بیشتر از این دارد که دیدیم؟ کدام وجدان بیداری از گالیله غیر از آن انتظار داشت که در بیدادگاه به زبان آورد؟

در صداقت بابک داد جای تشکیک نیست اما باور دارم که تسری این دست تفکرات در توده ی مردمی که برای دستیابی به آزادی و عزت از دادن جان هم دریغ نکردند حاصلی جز سرخوردگی از ادامه ی مبارزه ی حق طلبانه شان ندارد.

آنچه بدون شک می تواند ترمز حرکت اصلاح طلبانه ی مردم را بکشد نه دستگیری عناصر و رهبران حرکت , که القای این باور است که اساسا شکل نظام سیاسی ایران به گونه ای است که هیچ حرکت و جنبشی منتج به نتیجه ی دلخواه نخواهد شد . دردآور تر وقتی است که این ایده از سوی افراد تاثیرگذار جنبش سبز ترویج شود.

نمونه ی این نوع تفکر را در برکناری سعید مرتضوی هم می توان رهگیری کرد. در وبلاگ برخی دوستان آثار بی تفاوتی از این اتفاق به خوبی قابل مشاهده است. قصد ندارم این اتفاق را آنقدر بزرگ جلوه دهم که اصل ماجرا در آن گم شود اما به شدت معتقدم که این جابجایی نتیجه ی فشار افکار عمومی بر ساختار قدرت بوده و اگرچه دستاوردی بزرگ نیست اما آنقدر بی اهمیت هم نیست که از کنار آن بتوان به سادگی گذشت.

آنچه در شرایط کنونی بیش از پیش نیازش احساس می شود حس همگرایی و همپوشانی در نیروهای خودی است و هر تفکر یا ایده ای که احساس سرخوردگی و بی تنیجه بودن مبارزات مردمی را در جبهه ی سبز القا کند – خواسته یا ناخواسته – حرکتی است که پایه های جناح مقابل را از طریق بی تفاوتی , سرخوردگی و نا امیدی از ادامه ی پیگیری خواسته های مردمی مستحکم تر می کند.

در مقابل خونهای به ناحق ریخته شده ی دوستانمان و ظلمهای رفته بر اسیرانمان , حداقل وظیفه ی انسانی ما القای حس نشاط و امید و پای فشاری بر ادامه ی راهی است که جز با اتحاد و همدلی نمی توان پیمود.

سبز باشید   

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:19  توسط ن - خاشاک  | 

وبلاگ حسن یونسی ( حقوق مردم ) این روزها با نقدها , اطلاعات و اخبار جریان اصلاحات و جنبش سبز نظرهای زیادی را به خود جذب کرده است .

البته نسبت فرزندی ایشان با وزیر سابق اطلاعات در زمان خاتمی عزیز , مخاطبان موافق و مخالف بسیاری را برای خواندن و ابراز نظر در مورد نوشته های وبلاگ ایشان به آنجا می کشاند . مطالب و مخصوصا نقدهای شخصی ایشان که بسیار خواندنی است اما جالب تر از همه ی این مطالب , اظهار نظر برخی دوستان است .

خشم دوستان خواننده ی وبلاگ ایشان گاهی دامن من و نظرات خصوصی صفحه ی من را نیز می گیرد و این بخاطر ارادتی است که من به نویسنده ی وبلاگ حقوق مردم دارم و این ارادت به خاطر آشنایی بیست و چند ساله ی من با آقای حسن یونسی است . عمده ی ابراز لطف دوستان در دیدارهای رودررو و نظرات خصوصی وبلاگ بر این محور است که با کدام مجوز فرزند یکی از قاتلین را به عنوان یکی از حامیان اصلاحات معرفی می کنم؟!!! جالب تر از همه پیغام های صفحه ی فیس بوک من است.

من قصد دفاع از عملکرد دوران وزارت ابوی ایشان در اطلاعات دولت اصلاحات را ندارم که گرچه بسیار جای دفاع هم دارد. روی سخن من با دوستانی است که ایشان را فرصت طلبی می دانند که تا آب گل آلود شده به کانون جریان اعتراضی مردم نفوذ کرده تا از این طریق به قدرت از دست رقته ی گذشته خود بازگردد . اگر از دوستان خشمگین اصلاحات کسی سندی مبنی بر استفاده نامشروع ایشان یا برادران ایشان از رانت قدرت در آن دوران دارد خواهش می کنم در اینجا یا هر جای دیگری که صلاح می داند منتشر کند تا ما هم بی خبر نباشیم .

به کسانی که کار سیاسی ایشان را محدود به جریانات دو ماه اخیر می دانند لازم است یادآوری کنم که لااقل من به عنوان یکی از نزدیکان ایشان شاهد موضع گیری ها و مقالات و تحلیل هایشان حتی در دوران اصلاحات می باشم اما حتی در آن دوران هم کوچکترین اثری از رانت خواری ایشان یا سایر برادران ایشان را به خاطر نمی آورم . کسانی که از نزدیک با ایشان و روش و منش ایشان آشنایی دارند می توانند بر این مدعا صحه بگذارند.

قصدم دفاع از عملکرد حسن یونسی نیست که خود ایشان بهترین شخص برای دفاع از خود است . تنها به همین نکته بسنده می کنم و مابقی را برای بعد می گذارم که ایشان حتی در دوران – به اصطلاح برخی دوستان خشمگین – قدرت به خاطر نامه ی اعتراضی به شورای نگهبان در ارتباط با رد صلاحیت فله ای اصلاح طلبان مورد غذب آن شورا قرار گرفت و رد صلاحیت شد و از راهیابی به مجلس بازماند . حالا می ماند مقایسه شجاعت و صراحت لحجه ی ایشان با نمایندگان حاضر مجلس که انگار چشم دیدن ندارند و زبان گفتن نمی دانند .

در آینده بیشتر خواهم نوشت

 ( لینک وبلاگ ایشان در همین صفحه قابل دسترسی است)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 7:12  توسط ن - خاشاک  | 

 

سلام.

مدتی است اینترنت ندارم اما به زودی بر می گردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 5:52  توسط ن - خاشاک  | 

 

این روز را به همه ی دوستان و ایرانیان غیور تسلیت عرض می نمایم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 16:46  توسط ن - خاشاک  | 

 

  

 

 

 

می خواستم چیزی برای سعید حجاریان بنویسم , نشد . یاد او که می افتم بغض می کنم و می خواهم گریه کنم . اولی سخت نیست اما دومی نمی آید . اشکها پشت پرده ی پلکهایم می ماسند و بعد سوزن می شوند و فرو می روند توی کاسه ی سرم .

سعید حجاریان جایی گفته بود برای پیشبرد اهداف اصلاح طلبی همیشه نمی شود بر صندلی صدارت نشست، گاهی آدم مجبور می شود بر صندلی چرخدار بنشیند . برای نوشتن از چنین مردی قلم من خیلی جوان است هنوز . از مسعود بهنود نقل قول می کنم :

 

 

....و اگر نبوديد شما شبکوران، ايراني به ثروتي که دارد چنين فقير و ذليل و دور مانده از قافله نبود. و اگر نبوديد شما شب پرستان شرق، چنين ستم ديده و بازي خورده و باخته نبود . و اگر نبوديد، طالب­ها و القاعده نمي ماندند تا امروز. اما اگر بخواهيد سرنوشت خود را از ميان کتاب هاي تاريخ برگيريد خواهيد دانست يک پايان بيش تر ندارد کار،  اگر جامه سياه کنيد در آبجو خوران برلين، ور بازوبند ببندید و فرياد دوچه دوچه تان کوليزم رم را بترکاند در متابعت از موسوليني.  يا به تزوير بر لب دعاي فرج داشته باشید و با شعار فتح قريب، خود را طالبان بخوانید و يا مجاهدين بدانيد. گاليله را  محکوم کنيد  و منصور را به دار بکشيد يا حسنک را از راسته عاشقان پيرهن دريده بگذرانيد تا سعيد عسگرهايتان از دخمه به در آيند و سنگ بر سرش ببارند. اگر امير را رگ بزنيد و قائم مقام را نمدمال کنيد باري روزي روزگاري به همين زودي مجسمه­اي از سعيد حجاريان ساخته مي شود بر کنار يک کتابخانه، با دو عصائي که شما زير بغلش گذاشتيد و با لبخندي که نتوانستيد از لبش دور کنيد. در آن زمان بچه ها مچ بندي سبزي بر مچ هاي او خواهند بست. همسر دردکشيده اش مي گويد فقط گريستن مي تواند، بر حال اين سرزمين گريستن مي تواند، اما فردا نسلي که از خون او برآمده اند لبخند او را بر لب روزگار خواهند کاشت .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 21:18  توسط ن - خاشاک  | 

 

 

 

این روزها بچه های کلوپ سرگرم تدارک مقدمات سفر به دریاچه ی خاطره انگیز ولشت هستند . شبهای زیادی رو کنار هم توی چادر , زیر آسمون پر از ستاره با شوخی های داود و حسن , صدای ساز و آواز حسین , خاطرات محسن و سعید , مدیریت محمد , رهبری (دکتر) و جای همیشه خالی مهرداد گذروندیم . من هم که از همه ی دنیا فقط یه کتاب از شعرهای شاملو رو دارم و سهمم از همه ی دنیا همین چند شعر و یه صدای کلفته که گاه و بیگاه گوش همسفرهام رو پر می کردم از صدای بم و نکره ی خودم ...

امسال اما حس می کنم حال و هوای بچه ها کمی با سالهای پیش فرق می کنه . بعد از اینهمه اتفاق که حال هر آدمی رو می گیره شاید بچه ها از اینهمه نامردی که این روزها تمام ایرانم رو پر کرده دارن فرار می کنن و جایی می رن که حتی سیل سال پیش هم با اینکه اون همه ضرر زد و خسارت به بار آورد اما لااقل اینقدر مردونگی داشت که خنده رو از لبهامون نگیره .

بیشتر از هر چیزی این روزها نگران حسن هستم . می دونم که اینجا رو می خونی حسن جان . پیش جسارتت که از خط به خط نوشته های وبلاگت معلومه سر تعظیم فرود میارم اما بیشتر مراقب خودت باش . این شعر رو هم به چند مناسبت اینجا نوشتم : به یاد شاملو که این روزها سالگرد رفتنشه , به یاد خاطرات کلوپ و صدای نکره ای که این همه سال تحملش کردید و به یاد بچه هایی که برای من و تو جونشون رو کف آسفالت خیابونهای تهران جا گذاشتند :

 

 

غافلان همسازند

تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید .

همساز سایه سانانند :

محتاط در مرزهای آفتاب .

در هیات زنده گان , مردگانند .

وینان دل به دریا افکنانند

به پای دارنده آتش ها

زنده گانی دوشادوش مرگ

پیشاپیش مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام که زیسته بودند .

که تباهی از درگاه بلند خاطره شان

شرمسار و سرافکنده می گذرد .

کاشفان چشمه

کاشفان فروتن شوکران

جویندگان شادی در مجری آتشفشان ها

شعبده بازان لبخند

در شبکلاه درد , با جا پایی ژرف تر از شادی

در گذرگاه پرندگان .

در برابر تندر می ایستند

خانه را روشن می کنند

و

می میرند...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:2  توسط ن - خاشاک  | 

قسمت اول

 

آیینه را روی صورت دختر تنظیم کرد . با همان دست ضبط ماشین را روشن کرد و با دست دیگرش سیگارش را .

رشته ی نازکی از چند تار موی قهوه ای که از روی پیشانی بلند دختر روی صورتش لیز خورده بود کافی بود تا چشمهای راننده پشت حجم دود سیگار دنباله ی خاطراتش را بگیرد و برود تا جایی که جاده پشت پرده ی نازک و لرزان اشکهایش برقصد .

بوی ذغال و چربی سوخته و جگر که از شیشه ی ماشین دوید و خودش را توی خالی پر از سکوت ماشین پخش کرد به مرد فهماند که اینجا سیاه بیشه است .

سیاه بیشه یعنی سرازیری پر از پیچ و خمی که پگاه آخرین بار ...

حالا چهره ی معصوم دختر داشت توی آیینه ی ماشین می رقصید .

از اینجا به بعد تمام جاده را می شناخت . تمام پیچ ها و دره ها و سنگهایش را توی این چند سال حفظ کرده بود . تمام سیگارهایی که از شیشه ی ماشین پرت کرده بود بیرون و جرقه هایش را از آیینه ی ماشین دیده بود را بخاطر می آورد .

از سیاه بیشه که سرازیر شده بودند پگاه گفته بود : " اینجای جاده مثل مار می مونه " و بعد گفته بود " مثل مار بازی مار و پله که ته خط قورتت می ده و برت می گردونه اول بازی "...

تمام خط و خال های ماری که پگاه را بلعیده بود را به یاد می آورد .

.

.

.

اول بازی برای مرد از آن روزی شد که احساس کرده بود حوصله ی تخته و گچ و کانت و هگل و فوکو را ندارد . حوصله ی هیچ کتاب و تأتر و فیلمی را هم ندارد . از صدای قهوه جوش خسته شده است . آنهمه سیگار نیم سوخته توی فنجان چای حالش را به هم می زند . از دهن کجی دیوارها ترسیده بود . احساس کرده بود دیوارهای اتاقش از دیروز به هم نزدیک تر شده اند : صدای خرد شدن استخوانهایش را لای دیوارهای اتاقش شنیده بود .

این بود که از خانه بیرون زده بود , توی صندلی ماشینش فرو رفته بود و پدال گاز را فشار داده بود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:57  توسط ن - خاشاک  |